...و خدایی که در این نزدیکی است...
امروز هر چی نگاه می کنم می بینم بیشتر از سابق سردر گم هستم . سراغ هر کدوم از برنامه ها و پیش بینی هام که میرم یه جاش گیره یه چیزیه که اصلا دست من نیست..کاش کنترل بعضی چیزها دست ما بود.. دیشب با خودم فکر می کردم بی خیال بشم..حالا که بالاجبار نمی تونم تصمیم قاطعی بگیرم و متغیرهای غیر دسترس من بیشتر از اونهایی هستند که تحت کنترل من هستند بذارم این دوران سرگردانی برای خودش بگذره مثل یه قایق سرگردان توی آب ..بالاخره به یه ساحل باید برسه یا نه؟.. انشالله که برسه.. قبل از رفتنمون، روی یه تیکه کاغذ سفید رنگ با روان نویس تریپلاس آبی روشن متن کوتاهی نوشتیم و یواشکی گذاشتیم زیر شیشه میز شماره 8 کافه سپید و سیاه خیابان ولیعصر، کنار بقیه یادداشت های میز.. اگر سری به اونجا زدید، متن تجدید پیمان ما رو هم بخونید.. خدا رو هزار مرتبه شکر که دوستانی به این خوبی دارم.. حدود ۲ ساعت بعد بر فرار خلیج بنگال در حال پرواز هستیم که هواپیما دچار حرکت های تند می شود و بالا و پایین می رود : می گویند جو بالای این دریا بسیار متلاطم و طوفانی است و این حرکت ها کاملا طبیعی و همه چیز تحت کنترل است..یاد فیلم لاست می افتم و با خودم فکر می کنم اگر یه وقت سقوط کردیمُ چه لوازمی را همراه خودم دارم تا بتوانم ۳ ماه در یک جزیره دور افتاده زندگی کنم؟ بدون اینکه فکر کنم آیا در صورت سقوط زنده خواهم ماند یا نه.. یکی از مشخصات خوب پرواز های امارات صفحه تلویزیونی است که روبروی مسافر قرار دارد و امکان مشاهده فیلم را برایتان میسر می سازد..من هم بهترین استفاده را از این مشخصه نمودم : این ترانه جدید هانا جدا بهم چسبید ... There's always going to be another mountain بخصوص اگه این مجموعه، پر باشه از ناراحتی ها و دلشکستگی های ریز و درشت..یه تپخ که از بوته های خار ریز و درشت درست شده باشه..و بالاخص اینکه اون از دوستای قدیمی و از عزیزانت باشه؟.. من تنها راهی که به ذهنم رسید دوری بود.. گفتم یه مدت از طرف دور باشم، نبینمش و صحبتی باهاش نکنم تا فراموشم بشه و دلتنگش بشم.. شما باشی چه می کنی؟ آسمانم را گرفته تنگ در آغوش.. ابر با آن پوستین نرم و نمناکش.. این روزها حال اون ادم فضاییه رو دارم.. کاش دیگران بدنبال درک منطق من باشند و دنیایی که توی کله ام دارم!.. کاش.. هرچی فکر می کنم هیچ دلیل خاصی برای این همه امید به زندگی پیدا نمی کنم : توی سن ۸۵ سالگی، خودت و خانمت سرطان بگیری بعد بخوای خونه بسازی و دور دنیا رو بگردی و برای سالهای اینده که می خوای از سفر برگردی خونه برنامه جشن و شادی بریزی؟.. من که الان خدا رو شکر سالم و جوون هستم اصلا انقدر امید ندارم که به ۴۰ سالگی برسم! بس که دور و برمون غم و ناراحتی و بدبختی و گرونی و تورم و ترافیک و بی پولی و دروغ و تزویر و ریا و نفاق و سنگدلی می بینم.. راستی، چطور میشه که یکی مثل آن پیرمرد آمریکایی در سن ۸۵ سالگی انقدر شاد و امیدوار به زندگی است که چنین نقشه هایی برای خود می کشد؟.. امیدوارم طی سفرش هرگز ایران نیامده باشد وگرنه برای گفتگو با او و خانمش باید سری به بهشت زهرا بزنیم! مثل کوچ کردن و مهاجرت می مونه..مثل پرواز توی آسمون ..احساس عدم تعلق یه جور باز کردن زنجیرهاییه که به پاهات وصل کردند..اما بعد از مدتی بالاخره از پرواز خسته میشی و دوست داری دوباره روی زمین بشینی..اینبار باید مراقب باشی این زمین سرزمین دل کی هست و کجا داری فرود میای..توی یه بیابون بی آب و علف یا یه جای سرسبز و پر از درخت و باصفا..بالاخره هم یه روزی می رسه که تصمیم می گیری مرغ دلت برای همیشه توی اون سرزمین خونه کنه و مستقر بشه.. خیلی وقتها هم مرغ دل یکی دیگه میاد میشینه توی چمنزار دل تو..و این بار تویی که اون رو به سمت خودت کشیدی و مجذوب خودت کردی..با هوای مطلوبی که داری و با زیبایی های که درونت نهفته است.. گاهی وقتها هم پیش میاد که مجبور میشی مرغ دلت رو با وجود همه دلبستگی هایی که داری بلندش کنی و پرش بدی به آسمونها..با وجود همه سختی ها و ناراحتی ها و دلتنگی هایی که برای تو داره..و مسلما هم برای اون خواهد داشت..اونی که حتی نمیدونه چرا داری ترکش می کنی.. نمی دونم چرا این مطلب به ذهنم رسید..شاید چون یاد اون تخته پاره ج همایون افتادم.. نبسته ام به کس..نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج..رها رها رها....من جای شما خالی بسیار خوش گذشت، ..مگر میشه چنین سفری به آدم خوش نگذره؟ و چقدر به موقع بود. جالب اینکه این ائمه ما خوب می دونن کی به داد آدمها برسند و بطلبندشون! خلاصه ما هم بی نصیب نموندیم و اونجا به طرز عجیبی خیلی از آدمها به یادمون اومد و حسابی دعاشون کردیم.. و یه سری قول و قرارها گذشاتیم و تاریخ رسیدگی و کد یگیری هم گرفتیم.. انشالله که همه چیز به خیر تموم بشه.. من که یک دنیا امید دارم و یک کهکشان توکل.. عیدتون مبارک.. دیشب از ترس سوسک های بالداری که به اتاقم حمله ور شده بودند مجبور شدم برم اتاق خواهرم بخوابم. خیلی بهم بد گذشت..نه اینکه اون بیچاره کاری کرده باشه ها! نه اصلا اینطور نبود. فقط احساس آرامش نمی کردم..اصلا اونجا راحت نبودم..انگار نه انگار که مدتها توی اون اتاق زندگی کردم! این مدت که صاحب اتاق شدم فهمیدم که توی کشورهای خارجی چرا بچه ها راحت ترند که یه خونه مستقل بگیرند و با دوستانشون باشند.. گاهی وقتها لازمه که آدم از خونواده اش فاصله بگیره..البته نه به شدت اون خارجی ها! بلکه یه حدی بین وابستگی های شدید ما و بی قیدی اونها...به حدی که احساس استقلالت رو داشته باشی و در عین حال وابستگی و حرف شنوی هم فراموشت نشه.. کاش سوسکها از اتاقم رفته باشند.. امروز داشتم به رفتار و حرکات بعضی از افراد شرکت فکر می کردم : به طرز باور نکردنی بچه گانه رفتار می کنند ! یاد مربیمون افتادم : به جای اینکه نفس کشیدنمون مثل بچه ها باشه اخلاقمون مثل بچه هاست. ما مخلوقات عجیبی هستم : وقتی بزرگ میشیم عین بچگی هامون برخورد می کنیم. حتی بدتر آخه وقتی بزرگتر میشمی ادعای عقل و علم و دانش هم داریم..و هیچ چیز نمی تونه ناراحت کننده تر از این باشه که ببینی مردم فقط جسمشون بزرگ شده و عقلشون کوچیک مونده!.. این دیگه ربطی به فرهنگ و رشد عقل و این چیزها نداره..به نظرم به معرفت و رشد روح آدمها بستگی داره..اینکه راحت بتونی ببخشی - زیرآب نزنی- بدون توقع محبت کنی و .. بیچاره خدا که با این همه بچه طرفه! خدا آخر و عاقبت هممون رو به خیر کنه.. طاعات و عبادت قبول.. شب خوش
I'm always going to want to make it move
Always going to be an uphill battle,
Sometimes you going to have to lose,
Ain't about how fast I get there,
Ain't about what's waiting on the other side
It's the climb
The struggles I'm facing,
The chances I'm taking
Sometimes they knock me down but
No I'm not breaking
The pain I'm knowing
But these are the moments that
I'm going to remember most yeah
Just got to keep going
And I,
I got to be strong
Just keep pushing on,
| Design By : Night Skin |

