تبليغاتX
...و خدایی که در این نزدیکی است...




















...و خدایی که در این نزدیکی است...

اوایل اردیبهشت ماه امسال بود که تصمیم گرفتم برای خودم برنامه ریزی کنم : اینکه توی سالهای اینده چه کارهای می تونم بکنم و چه انتخابهایی دارم...سعی کردم متغیرهای غیر قابل کنترل محیطی رو هم در نظر بگیرم تا اگر یکی از برنامه هام به بن بست خورد خیلی شوک زده نشم و بتونم یکی دیگه رو دنبال کنم..یه جاهایی از این برنامه ها هم با همدیگه همپوشانی داشت...اشتراک بزرگشون توی این بود که همه شون از اواخر امسال شروع می شدند..

امروز هر چی نگاه می کنم می بینم بیشتر از سابق سردر گم هستم . سراغ هر کدوم از برنامه ها و پیش بینی هام که میرم یه جاش گیره یه چیزیه که اصلا دست من نیست..کاش کنترل بعضی چیزها دست ما بود..

دیشب با خودم فکر می کردم بی خیال بشم..حالا که بالاجبار نمی تونم تصمیم قاطعی بگیرم و متغیرهای غیر دسترس من بیشتر از اونهایی هستند که تحت کنترل من هستند بذارم این دوران سرگردانی برای خودش بگذره مثل یه قایق سرگردان توی آب ..بالاخره به یه ساحل باید برسه یا نه؟..

انشالله که برسه..

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:30 توسط مینا| |

  امروز برای من روز خیلی خوبی بود : من و محبوبه، دوست خوب دوران مدرسه بعد از حدود یک سال و نه ماه همدیگه رو دیدیم!...با همدیگه تا کافه سپید و سیاه پیاده روی کردیم و دو ساعتی رو اونجا صحبت کردیم..من از کار و دانشگاه و زندگی گفتم و اونم از دانشگاه و زندگی خودش..چقدر مشترکاتمون زیاد بود..

قبل از رفتنمون، روی یه تیکه کاغذ سفید رنگ با روان نویس تریپلاس آبی روشن متن کوتاهی نوشتیم و یواشکی گذاشتیم زیر شیشه میز شماره 8 کافه سپید و سیاه خیابان ولیعصر، کنار بقیه یادداشت های میز..

اگر سری به اونجا زدید، متن تجدید پیمان ما رو هم بخونید..

خدا رو هزار مرتبه شکر که دوستانی به این خوبی دارم..


نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:53 توسط مینا| |

عصر روز پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹ ساعت ۷:۱۰  - من در سالن انتظار فرودگاه کوالامپور در اوج خستگی منتظر اعلام باز شدن گیت های ورود به هواپیما هستم .. یه نگاه به سایر مسافرین میندازم : این مردم به طرز عجیبی برایم آشنا هستند..

حدود ۲ ساعت بعد بر فرار خلیج بنگال در حال پرواز هستیم که هواپیما دچار حرکت های تند می شود و بالا و پایین می رود : می گویند جو بالای این دریا بسیار متلاطم و طوفانی است و این حرکت ها کاملا طبیعی و همه چیز تحت کنترل است..یاد فیلم لاست می افتم و با خودم فکر می کنم اگر یه وقت سقوط کردیمُ چه لوازمی را همراه خودم دارم تا بتوانم ۳ ماه در یک جزیره دور افتاده زندگی کنم؟ بدون اینکه فکر کنم آیا در صورت سقوط زنده خواهم ماند یا نه..

یکی از مشخصات خوب پرواز های امارات صفحه تلویزیونی است که روبروی مسافر قرار دارد و امکان مشاهده فیلم را برایتان میسر می سازد..من هم بهترین استفاده را از این مشخصه نمودم : این ترانه جدید هانا جدا بهم چسبید ...

There's always going to be another mountain
I'm always going to want to make it move
Always going to be an uphill battle,
Sometimes you going to have to lose,
Ain't about how fast I get there,
Ain't about what's waiting on the other side
It's the climb

The struggles I'm facing,
The chances I'm taking
Sometimes they knock me down but
No I'm not breaking
The pain I'm knowing
But these are the moments that
I'm going to remember most yeah
Just got to keep going
And I,
I got to be strong
Just keep pushing on,

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:0 توسط مینا| |

بببنم، برای پاک کردن یه مجموعه از ناراحتی ها که از یک نفر توی دلت داری چکار می کنی؟

بخصوص اگه این مجموعه، پر باشه از ناراحتی ها و دلشکستگی های ریز و درشت..یه تپخ که از بوته های خار ریز و درشت درست شده باشه..و بالاخص اینکه اون از دوستای قدیمی و از عزیزانت باشه؟..

من تنها راهی که به ذهنم رسید دوری بود..

گفتم یه مدت از طرف دور باشم، نبینمش و صحبتی باهاش نکنم تا فراموشم بشه و دلتنگش بشم..

شما باشی چه می کنی؟


آسمانم را گرفته تنگ در آغوش..

ابر با آن پوستین نرم و نمناکش..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:53 توسط مینا| |

گاهی وقتها غیر قابل درک میشن..احساس می کنی اصلا منطق حالیشون نیست..یا حداقل منطق تو رو حالیشون نیست...یه کم که میگذره با خودت میگی یا اینا زده به سرشون یا من یه چیزیم شده..در بدترین حالت هم فکر می کنی تو ادم فضایی هستی و دنیات با اینا فرق می کنه!!

این روزها حال اون ادم فضاییه رو دارم..

کاش دیگران بدنبال درک منطق من باشند و دنیایی که توی کله ام دارم!..

کاش..


نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:8 توسط مینا| |

امروز سرکلاس درس مدیریت پروژه، استاد ماجرای پیرمردی در آمریکا را تعریف کرد که صاحب یه مزرعه بزرگ با حیوانات زیادی بود و در سن ۸۵ سالگی دچار سرطان ریه شده بود. خانمش هم که مارگارت نام داشت در سن و سالی نزدیک به شوهرش دچار سرطان خون! جالب اینکه این دو بعلت اینکه مریض شده بودند تصمیم گرفتند تا کمی استراحت کنند و کار مزرعه را به فرد دیگری واگذار کنند و دونفری برای گردش و تفریح دور دنیا را بگردند! این دو همچنین به یک شرکت ساختمانی سفارش ساخت یک ویلای بزرگ با استخر را دادند تا وقتی سالی یکبار  از سفر برمیگردند همراه بچه ها و نوادگان خود در ان ویلا حسابی خوش بگذرانند!

هرچی فکر می کنم هیچ دلیل خاصی برای این همه امید به زندگی پیدا نمی کنم : توی سن ۸۵ سالگی، خودت و خانمت سرطان بگیری بعد بخوای خونه بسازی و دور دنیا رو بگردی و برای سالهای اینده که می خوای از سفر برگردی خونه برنامه جشن و شادی بریزی؟..

من که الان خدا رو شکر سالم و جوون هستم اصلا انقدر امید ندارم که به ۴۰ سالگی برسم! بس که دور و برمون غم و ناراحتی و بدبختی و گرونی و تورم و ترافیک و بی پولی و دروغ و تزویر و ریا و نفاق و سنگدلی می بینم..

راستی، چطور میشه که یکی مثل آن پیرمرد آمریکایی در سن ۸۵ سالگی انقدر شاد و امیدوار به زندگی است که چنین نقشه هایی برای خود می کشد؟..

امیدوارم طی سفرش هرگز ایران نیامده باشد وگرنه برای گفتگو با او و خانمش باید سری به بهشت زهرا بزنیم!

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:27 توسط مینا| |

تا حالا شده آزاد آزاد باشی؟ ..نه این آزادی هایی که میگن و ازادی بیان و این چیزها..منظورم آزادی از هرگونه دلبستگیه..دلبستگی به ادمها..دلبستگی و علاقه به خانواده و دوستان یه چیزیه که آدم هرگز نمی تونه ازش جدا و آزاد بشه..این به کنار...اما دلبستگی به اون یه نفر خاص رو منظورمه....آزادی از دلبستگی اون فرد خاص رو منظورمه..

مثل کوچ کردن و مهاجرت می مونه..مثل پرواز توی آسمون ..احساس عدم تعلق یه جور باز کردن زنجیرهاییه که به پاهات وصل کردند..اما بعد از مدتی بالاخره از پرواز خسته میشی و دوست داری دوباره روی زمین بشینی..اینبار باید مراقب باشی این زمین سرزمین دل کی هست و کجا داری فرود میای..توی یه بیابون بی آب و علف یا یه جای سرسبز و پر از درخت و باصفا..بالاخره هم یه روزی می رسه که تصمیم می گیری مرغ دلت برای همیشه توی اون سرزمین خونه کنه و مستقر بشه..

خیلی وقتها هم مرغ دل یکی دیگه میاد میشینه توی چمنزار دل تو..و این بار تویی که اون رو به سمت خودت کشیدی و مجذوب خودت کردی..با هوای مطلوبی که داری و با زیبایی های که درونت نهفته است..

گاهی وقتها هم پیش میاد که مجبور میشی مرغ دلت رو با وجود همه دلبستگی هایی که داری بلندش کنی و پرش بدی به آسمونها..با وجود همه سختی ها و ناراحتی ها و دلتنگی هایی که برای تو داره..و مسلما هم برای اون خواهد داشت..اونی که حتی نمیدونه چرا داری ترکش می کنی..

نمی دونم چرا این مطلب به ذهنم رسید..شاید چون یاد اون تخته پاره ج همایون افتادم..

نبسته ام به کس..نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج..رها رها رها....من

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:24 توسط مینا| |

کی تصورش رو می کرد که توی ماه رمضان، و اوج کارهای من یهو یه سفر ۲ روزه مشهد نصیب من بشه؟..اونحاست که میگن امام رضا خودش طلبیده!..و این بار جدا این طلب رو درک کردم..

جای شما خالی بسیار خوش گذشت، ..مگر میشه چنین سفری به آدم خوش نگذره؟

و چقدر به موقع بود. جالب اینکه این ائمه ما خوب می دونن کی به داد آدمها برسند و بطلبندشون!

خلاصه ما هم بی نصیب نموندیم و اونجا به طرز عجیبی خیلی از آدمها به یادمون اومد و حسابی دعاشون کردیم..

و یه سری قول و قرارها گذشاتیم و تاریخ رسیدگی و کد یگیری هم گرفتیم..

انشالله که همه چیز به خیر تموم بشه..

من که یک دنیا امید دارم و یک کهکشان توکل..

عیدتون مبارک..

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:49 توسط مینا| |

پارسال بعد از ازدواج برادرم بود که بالاخره اتاقهای من و خواهر دوقلوم از هم جدا شد و من برای اولین بار بعد از ۲۴ سال صاحب یک عدد چهاردیواری اختیاری شدم..و توی این یک سال چقدر به من خوش گذشته! دیگه مجبور نیستم دائما وسایل خواهرم رو از کف اتاق جمع کنمُ و نصفه شب با سروصداری تایپ و چت کردنش بیدار بشم و خیلی چیزهای دیگه..اینکه یه محیط کوچک برای خود آدم باشه چقدر به آدم احساس امنیت و آرامش میده..

دیشب از ترس سوسک های بالداری که به اتاقم حمله ور شده بودند مجبور شدم برم اتاق خواهرم بخوابم. خیلی بهم بد گذشت..نه اینکه اون بیچاره کاری کرده باشه ها! نه اصلا اینطور نبود. فقط احساس آرامش نمی کردم..اصلا اونجا راحت نبودم..انگار نه انگار که مدتها توی اون اتاق زندگی کردم!

این مدت که صاحب اتاق شدم فهمیدم که توی کشورهای خارجی چرا بچه ها راحت ترند که یه خونه مستقل بگیرند و با دوستانشون باشند..

گاهی وقتها لازمه که آدم از خونواده اش فاصله بگیره..البته نه به شدت اون خارجی ها! بلکه یه حدی بین وابستگی های شدید ما و بی قیدی اونها...به حدی که احساس استقلالت رو داشته باشی و در عین حال وابستگی و حرف شنوی هم فراموشت نشه..

کاش سوسکها از اتاقم رفته باشند..

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:28 توسط مینا| |

یادمه ترم آخر لیسانسم رو با بچه ها تصمیم گرفتیم حسابی خوش بگذرونیم و برای همین تربیت بدنی ۲ رشته یوگا رو انتخاب کردیم..جلسه اول رو به شوخی و خنده گذروندیم اما از جلسات بعد انقدر جذب این ورزش شدیم که سرکلاس یه کلمه باهم حرف نمی زدیم. یادمه یه روز مربی مون بهمون یاد داد چطور نفس بکشیم! می گفت بهترین و طبیعی ترین نوع تنفس مال بچه هاست : دیدید وقتی توی خواب نفس می کشند شکمشون هم بالا میره؟ این بعنی از تمام ریه هاشون استفاده می کنن در حالیکه ما فقط از قسمت بالای ریه هامون استفاده می کنیم...خلاضه اینکه اون روز از خصلت های طبیعی جسم بچه ها گفت و اینکه ما بزرگترها هیچ کدوم رو رعایت نمی کنیم. بعد هم بهمون یاد داد چطور مثل بچه ها نفس بکشیم  و تاکید کرد حتما هرشب تمرین کنیم..

امروز داشتم به رفتار و حرکات بعضی از افراد شرکت فکر می کردم : به طرز باور نکردنی بچه گانه رفتار می کنند ! یاد مربیمون افتادم : به جای اینکه نفس کشیدنمون مثل بچه ها باشه اخلاقمون مثل بچه هاست. ما مخلوقات عجیبی هستم : وقتی بزرگ میشیم عین بچگی هامون برخورد می کنیم. حتی بدتر آخه وقتی بزرگتر میشمی ادعای عقل و علم و دانش هم داریم..و هیچ چیز نمی تونه ناراحت کننده تر از این باشه که ببینی مردم فقط جسمشون بزرگ شده و عقلشون کوچیک مونده!..

این دیگه ربطی به فرهنگ و رشد عقل و این چیزها نداره..به نظرم به معرفت و رشد روح آدمها بستگی داره..اینکه راحت بتونی ببخشی - زیرآب نزنی- بدون توقع محبت کنی و ..

بیچاره خدا که با این همه بچه طرفه! خدا آخر و عاقبت هممون رو به خیر کنه..

طاعات و عبادت قبول..

شب خوش

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:28 توسط مینا| |


Design By : Night Skin